|
از این همه باری با اجر فقط عشق میکنه بسازیم خراب کنه! یه ماشین درست کنیم باهاش بازی کنه! همین!!
چه طور بشه برجی بسازه که اون هم بالا نرفته خرابه!!! آلان هم ماشین آجریش رو از بالای مبل انداخته پایین خودش رو هم پرت میکنه رو مبل! توجه میخواد!
خلاصه شب اول اینقدر سخت بود که تصمیم گرفتم هیچ وقت دامادت نکنم. طاقت دوریت رو ندارم. الان بهترم . شاید تو تصمیمم تجدید نظر کردم.
دیگه اینکه بابایی شما از این تصمیم خوشحال شدند. که مانع از برگرداندن تخت به اتاق خواب خودمان شدند. در عین حال همچنان داخل اتاق شما میخوابیم تا عادت کنید.
شب اول چون توی اتاقتون فقط بازی میکردید خوابتون نمیبرد. تا نصف شب هم بد میخوابیدیدتا اینکه دیدم نصفه شب رفتید روی بالشی که بین تخت ما و شما بود و زیر پای من بود خوابیدید. من هاج و واج کمی به این منظره نگریسته بعد شما رو با بالش گذاشتم توی تختون. و راحت تا صبح خوابیدید.
یه مشکل دیگه هم فعلا دارم اینه که از محصور شدن به شدت متنفری. از نوزادی همین بودید. اگه نصفه شب ببینی بسته است از خواب بیدار میشی و میزنی زیر گریه. حالا من نمیدونم با اون طرفی که بازه چی کار کنم. البته میتونم تشک مسافرتی بزارم اما ا گه از روی اون هم قل خوردی و افتادی پایین چی؟؟؟؟؟؟؟؟
1- سرما خوردی. از امروز صبح ابریزش بینی داری. (دو سه هفته ای میشه بعد از ظهر ها بارون میاد و هوا حسابی خنک میشه. دیروز سرد شده بود.این شد که سرما خوردی.) تا اب بینی میاد پایین فورا منو نگاه میکنی اگه حواسم نباشه آآآآآآ میگی یعنی. مامان دماغم! جالبه که بدونه حرکت هم هستی تا دماغت رو تمیز کنم. امروز ظهر دستمال مرطوب اوردی . باهاش بینیت رو تمیز کردم. دیدی چه طور باز کردم .
شما : بـَ بـَ بـَ بردار و برام باز کن.
یادت دادم خودت چه طور بازش کنی. بسته رو خالی کردی.
2- ناهارت رو خوردی و سیر شدی. میری سراغ کتاب روی میز و ورق میزنی.
میگم: محمد رضا مامان! دستمال بده! اشاره به دستمال کاغذی : دستمال کاغذی!
دستات رو دراز میکنی تا بگیری. نمیرسه. سراغ کتابت میری و ورق میزنی بعدش میبندی. تلاش میکنی بری روی میز. با خودم میگم کلا یادش رفت. نگاش میکنم. میخوام ببینم چی کار میخواد بکنه. پاهاش رو میزاره روی طبقه پایین میز و میره بالا با زحمت زیاد. همون لبه میز میشینه. یه دونه دستمال کاغذی بیرون میکشه و به حالت دمر میاد پایین. بدو دستمال رو به من میده و میره. و من با افتخار براش دست میزنم.
مشکلات: برای نوشتن این متن یک بار گذاشتمش پشت پنجره.
چند ثانیه بعد دستش موبایل دادم و براش سرود پخش کردم.
چند لحظه بعد چرخ چرخ عباسی رو صندلی .
جواب نداد. صندلی رو از زیرم کشید و رفت روش تا بیاد سراغ لپتاب. دستش نرسید. امد پایین.
رفت سراغ ماشینش. حوصلش سر رفت.
زبونش رو در اورد و آآآآآآآآآآآ که ببین چی شده.
داره گریه میکنه و به پاهام چسبیده که بغلم کن. خوابم میاد
من همچنان ایستاده ، قوز کرده مشغول تایپ هستم. سرود همچنان پخشه. صندلی وسط حال ......
کلا ده دقیقه هم نشد
مهار قلم رو محکم میگیرم...
هیچی یادم نمیاد مثل اینکه خیلی محکم گرفتم.
کلی از احوالات شما میخواستم بگم که ساعت یک بامداد مغزم رفته استراحت.
یادم نیامد... . شب بخیر
امروز تقریبا یه هفتهای میشه امدیم پنچشنبه پیش بود که رسیدیم. خدا رو شکر کارها هم تموم شده تقریبا. جارو و گردگیری یه روز وقت بود شستن لباس و ملحفه و نصب طوری ها هم تقریبا یه روز. کار زیاد بود خدا رو شکر تمام شد. مخصوصا که یک ماه نبودیم به سبزیها و اجیلها کرم و پروانه افتاد توی اتاق خواب هم پر بود از پیله های ناشناس.
محمد رضا هم دیگه داره عادت میکنه. به دوری باباش هنوز حساسه اما از روزای اول بهتره.بهترین لحظاتش وقتیه که هر دو خونه باشیم. کاری به کار هیچ کدوممون نداره و خودش بازی میکنه مگه اینکه گرسنه باشه یا خوابش بیاد. امان از وقتیکه باباش نباشه. بیچاره ام. مدام اویزونه یا داره گریه میکنه. بهانه میگیره. روز اول و دوم اینقدر که گریه میکرد به زور خوابوندمش. امیدوارم بهتر شه.
دیگه اینکه پنچشنبه تولددمه. پیشاپیش تولدم رو تبریک میگم.
و ایشالله میخوایم برای یک شنبه مهمونی بدیم . دلایلش زیاده به ترتیب تاریخ اول اتمام مقطع ارشد همسری بعد تولد محمد رضا بعد کربلا بعد هم به اصرار دوستان تولد خودم. D: صورِ ِ ولیمهیه جشن تولد.
گزارش سفر ایران هم مفصل مینویسم بعدا. اگر بعدنی در کار باشه. فعلا یا حق